ابلیس

part 5۶
موسیقی ای غمگین تو عمارت پخش شده بود و خدمتکارا با لذت به اون موسیقی زیبا گوش میدادن و به کار هاشون رسیدگی میکردن.
اشکاش گونه هاشو خیس کرده بود و با چشمای بسته ویولن میزد و از دازای ممنون بود که الان خونه نبود.
بعد از تموم شدن اهنگ گوش نواز ویولن رو سر جاش گذاشت و آبی به صورتش زد و به اینه به چهره درهم ریخته اش نگاه کرد و با حرص گفت
+ عوضی مغرور
وارد سالن استخر شد و مایو اش رو تنش کرد و با شنا سعی می‌کرد ذهنش رو دور کنه...تموم تمرکزش رو شنا کردنش بود که صدای در تو سالن اکو شد
چویا سرشو بالا آورد و نفس عمیقی کشید و دستی به چشماش کشید تا بتونه ببینه...
" چویا سان مهمون دارید "
چویا با بی حالی گفت
+ واقعا حوصله ی مهمون ندارم...نمیدونم یه بهونه ای جور کن ولی فقط ردش کن بره
" ولی چویا سان ایشون فئودور سان هستن "
چویا سریع از استخر بیرون اومد و یکی از خانم ها بهش حوله داد و بدنش رو با حوله مخفی کرد
+ فئودور؟ باورم نمیشه چطور تونستم اونو فراموش کنم...خیلی خب برو بهش بگو الان میام
خدمتکار تعظیم کرد و رفت و چویا سمت اتاق خودش رفت و لباساشو عوض کرد و با یه حوله کوچیک که در حال خشک کردن موهاش بود وارد پذیرایی شد
+ اوه فئودور مشتاق دیدار
فئودور لبخند ریزی زد و چویا رو در آغوش گرفت
" راستش میدونستم سرت شلوغه و نخواستم مزاحمت بشم "
+ ولی از اینکه اومدی دیدنم تعجب کردم...بیا بشین...چیزی میخوری؟
فئودور سری به دو طرف تکون داد و رو مبل نشست و دستای چویا رو تو دستش گرفت و نگاه زیباش رو بهش داد
+ از کجا فهمیدی که من تو عمارتم؟
" رفتم مافیا گفتن نیستی...گفتم شاید اینجا باشی "
چویا لبخند شیرینی زد و رو دست های فئودور رو بوسید
+ بهتری؟
فئودور نگاهشو دزدید و لبخند فیکی زد و سرشو تکون داد
" شاید...البته! "
چویا نگاه غمناکی بهش انداخت و روی دست هاشو ماساژ داد
+ اینو بدون تو هر شرایطی من بهت کمک میکنم
فئودور سری تکون داد و برای اطمینان دستاشو فشرد که دازای وارد عمارت شد اما عصبی بود...خیلی عصبی!
دازای با دیدن فئودور و چویا و مخصوصا دیدن دستاشون تو دست هم از حرصش بی توجهی کرد و رفت که چویا متعجب شد
" چش شده؟ "
+ نمیدونم...حتما بازم سر رئیس یا مدیره
فئودور پوزخند تلخی زد و گفت
" مدیر...آه مدیر لعنتی...به محض پیدا کردنش سر به تنش نمیزارم "
چویا دستشو رو گونه اش گذاشت و قطره اشکی از چشماش رو دست چویا ریخت
+ میدونم که برات سخته...نیکولای عشق تو بود مگه نه
" ولی از دستش دادم...اون برای همیشه ترکم کرد "
چویا به آغوش کشیدش و سرشو رو سینه اش گذاشت و موهای بلند مشکی اش رو نوازش کرد
+ هیش...همه چی تموم شد فئودور تو آدم قویی بودی...اینطوری فقط با خودت صدمه میزنی و قطعا نیکولای از این موضوع راضی نیست...سر پا شو رفیق
فئودور از بغل چویا بیرون اومد و به چشمای آبی رنگ چویا خیره شد
" تو هم براش ناراحتی مگه نه؟ "
+ معلومه...فئودور اون دوست من بود درست مثل تو
فئودور خودشو جمع جور کرد و گفت
" متاسفم نمیخواستم که اینطوری اذیتت کنم...فقط اومده بودم ببینمت خیلی وقت بود ندیده بودمت و از طرفی اگه چیزی از مدیر دستگیرتون شد به منم خبر بدید...تو این کار منم شریک شمام...انتقام نیکولای رو میگیرم از اون حرو&مزاده "
چویا کینه و نفرت رو از طرز صحبتش حس کرد ولی مگه دازای نبود که نیکولای رو کشت
+ فئودور...دزای...خب میدونی دیگه اون این کارو کرد
" ولی این خواسته ی اون عوضی بود...اون خواست منو از اینکه پیداش کنم متوقف کنه...چویا من خیلی بهش نزدیک بودم...خیلی "
چویا اخم کمرنگی کرد و گفت
+ ولی رئیس این دستور رو داد
" ولی همه چی زیر سر مدیره...در این مورد دازای و رئیس بی گناهن "
چویا متعجب شد...مدیر دستور قتل نیکولای رو داده؟ ولی دلیل محکمی نیست که اونو کشته باشه و دازای هم آدمی نیست که به راحتی عروسک خیمه شب بازی کسی بشه مگر اینکه فئودور میخواد خودشو گول بزنه تا با دازای درگیر نشه...هر چی نباشه اون معشوقه قلبی بهترین دوستشه
فئودور بلند شد و چویا هم همراهش بلند شد
" من میرم...مراقب خودت باش چویا "
چویا سری تکون داد و بدرقه اش کرد
_________________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۶)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط